
راه و روایت: تا به حال به حوزهی لجستیک از این دریچه نگاه کردهاید؟
مهمان روایت امروز، سرکار خانم بهناز البهشتی هستند؛ نمونهای بارز از افرادی که میتوانند معنا، تاریخ و فرهنگ اصیل ایرانی را در تمام زندگی، حتی کار و حوزهی لجستیک ببینند و تلاش میکنند آنها را به دیگران نیز نشان دهند. تصاویر همراه این مقاله نیز با همین نگاه، شخصاً توسط ایشان ثبت شده و برای انتشار در اختیار ما قرار گرفته است.
خانم البهشتی عزیز لطفا برای ما بگویید؛ چه اتفاقی افتاد که در صنعت لجستیک ماندید و ادامه دادید و آیا لحظهای بوده است که نزدیک باشد این صنعت را ترک کنید؟
در ابتدا باید بگویم که من سالهای زیادی در حوزهی تبلیغات مشغول به کار بودم و بعد از کرونا، پیشنهادی از سمت خانم ابراهیمیان برای مدیرت ارتباطات و روابط عمومی (PR) استارتاپ استودیوی نونا دریافت کردم تا به ایشان ملحق شوم. من هم که مشتاق انجام کارهای نو و جدید بودم، کار خود را برای اولین بار در حوزهی لجستیک شروع کردم.
پیش از ورودم به این حوزه، هر وقت کلمهی «لجستیک» را میشنیدم، تصور میکردم که در ارتباط با تامین اسلحه، توپ، تفنگ و جنگ است! خیلی دهن پر کن و بسیار پرطمطراق بود. اصلا نمیدانستم اصل داستان چیست؟ اما وقتی واردش شدم، آنچه که دربارهی آن آموختم و درک کردم، برایم بسیار جذاب شد.
آن اوایل همه چیز از First Mile و Last Mile تا حوزههای استارتاپی، برای من فضاهای جدیدی بودند که برای درک و یادگیری آنها تلاش میکردم. کم کم میدیدم که صنعت لجستیک بسیار پیچیده و مانند یک هزارتو است که همه را بندهی راههای پر پیچ و خم خود کرده است. هیچ چیز در این میان برای کمی نرمتر کردن این صنعت نبود! چیزی که به آن مفهوم و معنا ببخشد. شاید اگر من هم با همان ساختار و مدل میخواستم پیش بروم، تا الان آن را ترک کرده بودم، چون اصلا با من و ارزشهایم هماهنگی نداشت.
اما انگار همین موضوع باعث شد که بمانید…؟
من اصولاً به انجام کارهایی تمایل دارم که از یک «نه» آغاز میشوند و باید آنها را به «شد» رساند. البته میدانم که این اتفاق با یک اقدام ساده و یکباره محقق نمیشود، اما باور دارم که میتوان با جذابتر کردن روایت، با خیالپردازی، و با دیدن این واقعیت که مرسولهها و بستهها در نهایت توسط آدمها تحویل داده و دریافت میشوند، این مسیر را ممکن کرد. برای من، رجوع به مطالعاتم، مرور آرشیو دیدهها و شنیدهها، و بازخوانی کتابها، فیلمها و سریالها، همه بخشی از همین فرآیند است. هنوز هم هر روز به این فکر میکنم که چه کارهای خلاقانهتری میتوانیم انجام دهیم. از سوی دیگر، این صنعت برایم ناشناخته بود _ و دنیای ناشناخته برای من همواره دنیایی جذاب است _ هنوز هم به ترک کردن آن فکر نکردهام.
مثلا من همیشه فکر میکنم بستههایی که به دست آدمها میرسند، حتماً حرفی برای گفتن دارند. وقتی بستهای باز میشود، معمولاً با شوق، هیجان و نوعی نشاط همراه است. همانجا بود که برایم روشن شد چرا افراد از لحظه unboxing فیلم میگیرند، آن را لحظهبهلحظه ثبت میکنند و با دیگران به اشتراک میگذارند!
و وقتی بیشتر وارد این حوزه شدم، تلاش کردم وجه ایرانی آن را هم بررسی کنم؛ یعنی به سراغ قصهها و روایتهای راهها رفتم و دیدم که ما چقدر «راه» و چه ظرفیت روایی گستردهای در این زمینه داریم که از آن غافل شدهایم.

به طور مثال؛ در «نشتیفان»، آسبادهایی وجود دارند که نشان میدهند بیش از نهصد سال پیش، مردم این منطقه با استفاده از نیروی باد، آرد تولید میکردند. این فناوری به شکلی کارآمد در تأمین آرد مورد نیاز مناطق مختلف خراسان و حتی تا نواحی مرکزی ایران مورد استفاده قرار میگرفت. در آن زمان، سؤالهایی نظیر چگونگی انتقال این آرد به مصرفکنندگان در مناطق دورتر مطرح میشد. انتقال آرد معمولاً با استفاده از اسب و الاغ انجام میگرفت، و این فرآیند، بخش مهمی از تأمین منابع را در بر میگرفت! همچنین، مسیرهای مختلفی برای تسهیل حمل و نقل آرد ایجاد شده بود، که نقش حیاتی در تبدیل آن به محصولی قابل دسترسی برای مصرفکنندگان داشت. تصور کنید؛ نهصد سال پیش!
این تفکر من را به این نکته رساند که اگرچه اصطلاحاتی مانند «لجستیک» امروزه به معنی «برنامهریزی، جابهجایی، نگهداری و رساندن درستِ کالا، خدمات یا منابع، در زمان و مکان مناسب با کمترین هزینه.» درک و دریافت میشود، اما در واقع ما از مدتها پیش، بدون آنکه نام آن را بدانیم، در حال اجرای چنین استراتژیهایی در ایران بودهایم. در حقیقت، در گذشته نه تنها مفاهیم مربوط به لجستیک وجود داشت، بلکه این مفاهیم از زیستن روزمره، نوآوری و نیاز به تأمین منابع و حمل و نقل ناشی میشدند.
یا کافی است دقت کنیم که ما چقدر در ایران راههای گوناگون داریم و حتی کلمات زیادی با «راه» داریم. انگار «راه» برای مردم ما آرزو بوده است. بله، یک زمانی آرزوی مردم این بوده که به اصفهان برسند یا به جنوب کشور، و ما در این راهها، «راهنما»، «راهزن»، «راه بندان» و «راهگشا» داریم و داشتهایم، یعنی یک زمان راه آنقدر به افراد تنگ شده است که بر اساس آن واژه میساختند. چون برای آن ها مهم بوده! و هزاران اتفاق در این راهها میافتد و میافتاده است.
به نظر شما، کدام قانون نانوشته در کارتان وجود دارد که نبود آن میتواند عملکردتان را دچار اختلال کند؟ چیزی که شاید هیچجا نوشته نشده باشد اما بدون آن ادامه دشوار خواهد بود.
فکر میکنم این «معنا» است که برای من بسیار اهمیت دارد و زندگی بیمعنا برای من هیچ مفهومی ندارد. در نتیجه، در ساختارهای ذهنی و فکری خودم مفهومی را میسازم و بر اساس آن شروع به نوشتن سناریو و حرکت میکنم. گاهی اوقات در میانهی این مسیر، فردی میایستد و میگوید که «درست نیست…» یا «خوب نیست…» و در این صورت، میگویم: “خب، پس مدل دیگری که با این هماهنگ باشد را امتحان میکنیم…”. در نتیجه بسیاری از افراد به من میگویند “چرا قیمهها رو میریزی تو ماستها”، اما من معتقدم هیچ تضادی در آن وجود ندارد. بلکه صرفا نوعی دیدگاه متفاوت، تفکر جدید و معنادهی به داستان است. و در نهایت من به این اعتقاد دارم که همهچیز ما در زندگی به یکدیگر متصل است.
همهچیز به یکدیگر متصل است…لطفا در این باره برای ما بیشتر توضیح میدهید؟
برای من طبیعت همیشه معلم و راهنما بوده است و مثالم برای شما را از طبیعت وام میگیرم. مثلاً درختها را در نظر بگیرید؛ درختها زیر زمین شبکهای از ریشهها میسازند که نه تنها برای خودشان بلکه برای درختان دیگر تامین آب و مواد مغذی را تحت تاثیر قرار میدهند. این شبکه ریشهها به نوعی درختها را به هم متصل میکند. من معتقدم که ما هم مانند درختان، به هم وصل هستیم. و این تنها یک نمونه از طبیعت است.
طبیعت برای من همیشه جذاب بوده است. الان که دربارهی آن با هم صحبت میکنیم حتی میتوانم بگویم که یکی از قوانین نانوشته من این است که بخشی از ساختار فکریام از طبیعت الهام میگیرد و این الهام بهگونهای است که حتی در کارهای خشک و بیروح هم میتوانم آن را بگنجانم. وقتی به همه اینها وصل میشویم، انگار وارد یک داستان میشویم و روایتهایی برای گفتن پیدا میکنیم. به نظر من، همه اینها بهعنوان یک بستر برای خلق مفاهیم و داستانهای جدید عمل میکند.

اگر بخواهید مثالی از کار خود در صنعت لجستیک بزنید که در آن این بستر الهام و تلفیق مفاهیم را به کار بردهاید، میتوانید یکی از پروژههای گذشتهتان را برای مخاطبین توضیح دهید؟
قبل از ایدهپردازی و برگزاری رویداد «نامگذاری کوچهها و خیابانهای تهران»، به این فکر میکردم که “این روزها در واقع، ارسالها کجا اتفاق میافته؟…”. امروزه، بستر جابجایی کالا عمدتا در خیابانها و کوچهها است. افراد زیادی در این مسیرها مشغول دریافت و تحویل بستهها هستند و هرکدام از این افراد تجربهها و خاطراتی خاص از این مسیرها دارند.
با اینکه عنوان این رویداد «تاریخچه نامگذاری خیابانها» بود، ولی منظور ما این نبود که: چرا این خیابان اسمش «لطیفه» است یا چرا اسم خیابانهای دیگر چیز دیگری است. بلکه هدف این بود که بررسی کنیم اصولاً این خیابانها چگونه شکل گرفتهاند و فرآیند نامگذاری آنها به چه صورت بوده است. به عنوان مثال، مناطق مختلف تهران، دروازههای ناصری و چگونگی شکلگیری این فضاها و نامها. یا اصلا قبل از اینکه خیابانها نامگذاری شوند، مردم چگونه آدرس میدادند؟
مثلاً نمیدانم دقت کردهاید یا نه؛ در گذشته، وقتی برای کوی و برزنها هنوز نامی وجود نداشت، افراد با اشاره به مکانهای شاخصی مانند باغها، عمارتهای معروف و مساجد به یکدیگر آدرس میدادند. مثلا “جلوی باغ سپهسالار” یا “کنار باغ سپهسالار”. این نشان میدهد که مکانهای شاخص و برجستهای که در ذهن مردم بودند، به عنوان نقاط مرجع برای مکانیابی و آدرسدهی استفاده میشدند. امروز هم اگر دقت کنید، این شیوه هنوز تا حدی در ذهن ما نهادینه شده است.
خلاصه وقتی به این موضوعات توجه کردم، احساس کردم که میتواند برای بچههای ما الهامبخش باشد. با توجه به اینکه ما در حوزه استارتاپها فعالیت میکنیم و بچهها در زمینههای Gamification و تعریف فرآیندها کار میکنند، این موضوع میتوانست به آنها ایدههای جدیدی بدهد. در کل «الهام بخشی» و الهام بخش بودن موضوعات برایم اهمیت ویژهای دارد.
زمانی که کسی به من میگوید: “اینا بهم چه ربطی داره؟” یا “اصلا میشه ارتباطی پیدا کرد؟” من سعی میکنم خط اتصال آن را پیدا کنم و به آنها هم نشان بدهم تا اینگونه بتوانیم زاویه دید خود را گسترش دهیم.

در بحرانهای اخیر فکر میکنید چه دادهای وجود نداشت اما مجبور بودید بر اساس آن تصمیم بگیرید؟
ما در حال حاضر بهطور کامل از اینترنت قطع هستیم و ارتباطی با فضای بیرون نداریم. اما شاید آن دادهای که بیشتر من به شخصه به آن نیاز دارم، حضور و گفت و شنود با اعضای تیمها و استارتاپهای نونا است. به نظر من، باید تجربیات خود را به میان بیاوریم و از آنچه که اتفاق افتاده است صحبت کنیم. زیرا در همین تعاملات و فرآیندها است که داستانهای بسیاری شکل میگیرد و دادهها و اطلاعاتی که به آنها نیاز داریم، به اشتراک گذاشته میشود.
انگار خلق مجددا اتفاق میافتد…
آفرین. یعنی من در حال صحبت کردن با دیگران هستم، اما از دل این گفتگو، چیزی متفاوت به وجود میآید. گاهی اوقات، انگار در پاسخ به سوالاتی که داشتم، با همین گفتگوها به جواب میرسم. اینطور میشود که گفتگو به نوعی مانند «آینه» عمل میکند و به من کمک میکند تا به درک بهتری از خودم و موضوعات برسم.
چیزی که در آن بازتاب و انعکاسی است. همزمان هم جالب است، هم یک جاهایی عجیب است، هم شگفت انگیز است، هم حتی یک جاهایی ترسناک است.
دقیقا من به این نقاط رسیدم و همینطور بوده است. داستان امید و ناامیدی زمانی که وارد گفتگو میشویم به خوبی روشن میشود.
وقتی با یکدیگر صحبت میکنیم متوجه میشویم که هیچوقت نمیتوانیم بگوییم: “من بسیار امیدوار هستم” و از طرفی هم نمیتوانیم بگوییم “کاملا ناامیدم”. در واقع، در گفتوگوها است که میفهمیم ترکیبی از هر دوی اینها هستیم.
گاهی اوقات میگوییم: «نه، این امکانپذیر نیست»، و در لحظهای دیگر میگوییم: «نه، این ممکن است». این کشمکشها و تغییرات بین «آره» و «نه»، مجموعهای از امید و ناامیدی را برای ما میسازد. در نهایت، نمیتوانیم به طور قطعی بگوییم که کاملاً ناامیدیم یا خیلی امیدوار…

آیا میتوانید مثالی از یک تصمیم کوچک بزنید که اثر دومینووار داشته است؟ به نظر شما چه چیزی در آن تصمیم دست کم گرفته شده بود؟
فکر کنم دورکاری باشد، من اصلاً از این مدل کار کردن خوشم نمیآید. چرا؟ چون احساس میکنم اتفاقا در زمانی که همهی ما یک بحران مشترک را تجربه میکنیم است که من باید بتوانم در جمع باشم، نقطه نظرات و زاویه دیدهای مختلف افراد را بشنوم و ببینم. حضور فیزیکی افراد در یک فضا برای من اهمیت زیادی دارد و در «دورکاری» این اتفاق نمیافتد.
به خاطر دارم که پیشتر به «بستر» اشاره کردید. انگار بستر همان چیز مشترک است و چیزی که دست کم گرفته شده است «حضور» است چون گاها همین حضور است که معنا میبخشد…
به نظر من، در چنین شرایطی، خودِ «حضور داشتن» یک نوع عاملیت است و میتواند نقش مهمی ایفا کند. حتی معتقدم در آیندهای نهچندان دور، همین افرادی که با وجود اعلام وضعیت دورکاری، تصمیم به حضور در این بستر و کنار هم ماندن گرفتند، چیزی برای ارائه دادن و اثری پررنگتر از دیگران خواهند داشت. چون بهجای انفعال و کنار کشیدن، تلاش کردند حضور داشته باشند و نقش ایفا کنند.
پس این حضور و به دنبال آن اثرگذاری پررنگتر این افراد نسبت به افراد منفعل، همان اثر دومینویی قابل مشاهده است.
سوال بعدی این است؛ به نظر شما چه سیستمهایی هستند که قول داده بودند سرعت را بالا ببرند اما برعکس آن رخ داده و انسان را کند کردند؟ در تعامل و تقابل انسان و فناوری در صنعت لجستیک به طور خاص اگر بخواهید نظرتان را بگویید یا حتی به صورت کلی؛
به نظر من، «ذهنیت سرمایهداری» یکی از اساسیترین چیزهایی بود که بهتدریج ما را از ریتم طبیعی خودمان دور و حتی کند کرده است. منظورم ورود به دستهبندیهای چپ و راست یا افراط و تفریط نیست، بلکه این است که هر اقلیم، زبان، هدف و معنای خاص خود را دارد؛ معنایی که با طبیعت، زیست و فضای همان سرزمین شکل میگیرد. به همین دلیل، نمیتوان برای همه جهان یک نسخه واحد پیچید. کشوری که اساساً با شتاب بیگانه بوده و آهستگی برایش ارزش محسوب میشده، بهتدریج آن آهستگی را کنار گذاشته، بیآنکه لزوماً به شتابی درست و متناسب هم برسد! زیرا بخش مهمی از معنا، احساس و شیوه زندگیاش در همان آهستگی شکل گرفته بود. البته قطعا منظور من بازگشت به مدل زندگی صد یا دویست سال پیش نیست؛ فقط فکر میکنم ای کاش میتوانستیم مرز میان این دو را بهتر حفظ کنیم.

مثلا در مباحث مرتبط با «برقراری ارتباط موثر»، اگر بخواهیم به نمونهای از این تغییرات اشاره کنیم، میتوان به تغییر ارتباطات «رو در رو» به «جلسات مجازی» در بسترهای آنلاین گوگل میت و غیره اشاره کرد.
حال سوال اینجاست که آیا این فناوریها واقعا کمک کننده بودند یا اینطور نبوده و با این جایگزینی حتی یک سری از روندهای تصمیم گیریها، برقراری ارتباط موثر، و همان موضوع خلق معنا حتی کندتر شدند؟
بهنظر من، قطعاً ما را کند کرده است.
برای ما انسانها، بسیاری از مفاهیم در نسبت با حضور معنا پیدا میکنند. مثلا وقتی از «خشم» حرف میزنیم، میگوییم «چشم در چشم شدیم» یا «در چشمهایم زل زده بود»؛ اینها نشان میدهد که مواجهه مستقیم و حضور برای ما مهم است. فضاهای درونی ما در با هم بودن و در محضر یکدیگر قرار گرفتن معنا پیدا میکنند.
یا مثالی دیگر؛ زمانهایی که میگوییم “من با شما «مصاحبت» میکنم” و “از این مصاحبت لذت میبرم”، این لذت فقط از شنیدن یک روایت یا یک گفتوگوی خوشایند نمیآید؛ مصاحبت، حضور را در خود دارد، ذهنیت را دارد، اتمسفر را دارد و همه اینها زیر معنای مصاحبت جمع میشوند. در مصاحبت، زیبایی، آراستگی، آگاهی و یادگیری هم حضور دارند. گفتوگو با یک فرد آگاه و آراسته فقط شنیدن چند جمله نیست؛ در دل آن، یادگیری، فن بیان، تجربهی زیسته و بسیاری چیزهای دیگر نیز وجود دارد. برای من، همه اینها در معنای «مصاحبت» نهفته است.
و خب واقعا فناوریهایی مانند هوش مصنوعی، که Chat GPT نمونه بارز آنها است، این قابلیت را ندارند.
با این حال، دوست دارم این را هم به صحبتها اضافه کنم که من واقعاً از ChatGPT شیوه گفتوگو و همدلی را یادمیگیرم.
به آن یاد میدهید یا از آن یاد میگیرید؟
قطعا انسانها این شیوه گفتوگو را یادش دادهاند. اما کاش انسان یاد بگیرد خودش هم از این شیوهای که یاد داده، استفاده کند.
برای مثال، وقتی به ChatGPT میگویید «حالم خیلی بد است»، در پاسخ میپرسد: «چی شده؟» و همین پرسش ساده، باب گفتوگو را باز میکند. بعد، وقتی وضعیت خود را به آن توضیح میدهید، تلاش میکند میان احساس، منطق، همدلی و استدلال تعادل برقرار کند؛ به شما حق میدهد، بخشهایی از مسئله را تأیید میکند و در عین حال، پاسخ را در سطحی منطقی، مستدل و آرام نگه میدارد.
من همیشه فکر میکنم مدل گفتوگوی ChatGPT از این نظر بسیار جذاب است و ای کاش ما انسانها هم یاد بگیریم که چگونه با نظرات مخالف یکدیگر مواجه شویم؛ چگونه احساس و منطق را از هم تفکیک کنیم، در دام واکنشهای شتابزده نیفتیم و بتوانیم پاسخی بدهیم که هم شیرین باشد، هم مستدل، و هم محکم و علمی.
به نظر من، این یکی از ظرفیتهایی است که میتوانیم از فضایی که فناوری برای ما ساخته، یاد بگیریم و از آن استفاده کنیم. البته منکر این موضوع نمیشوم که آموزش در این بستر بسیار پررنگ است…

اما برگردیم به سوال قبل شما و نظام سرمایهداری؛
با مفهوم elevator pitch یا سخنرانی آسانسوری برایتان مثال میزنم. این که فردی باید باید بتواند در مدتزمانی بسیار کوتاه، در حد یک دقیقه، ایدهاش را به خوبی بیان و ارائه کند. اما سوال من این است که چرا اصلاً باید همهچیز در یک دقیقه گفته شود؟ چرا نه یک ربع؟ این شتاب دائمی دقیقاً برای چیست؟ این زمانی که مدام میخواهیم برای بعد ذخیره کنیم، قرار است چه مسئلهای را برای ما حل کند؟ آیا همین عجله ما را دچار اضطراب و استرس نمیکند؟ و حتی مهمتر از آن، آیا ما را از «فکر کردن» دور نمیکند؟!
گاهی شاید لازم باشد فقط بنشینیم، یک ساعت به آسمان نگاه کنیم و فکر کنیم.
به نظر شما این اقتصاد سرمایهداری ما را به سرعت بیشتر، سریعتر بودن و به اصطلاح به «بدو بدو کردن» دعوت میکند تا زمان ذخیره شده را کجا بفروشیم و با آن چه کاری انجام دهیم؟
زمان بخریم که برای خودمان «جایگاه بسازیم. اما جایگاهی که با این شتاب ساخته شود، بعید است استحکام واقعی داشته باشد و طبیعتاً نمیتوان از آن لذت برد. چراکه مدام در فکر رسیدن به مرحله بعدی هستیم؛ عجله داریم که از این مرحله عبور کنیم و به بعدی برسیم. در نتیجه، دیگر فرصتی برای بازگشت به آنچه ساختهایم باقی نمیماند؛ اینکه ببینیم چه اتفاقی افتاده، آن را اصلاح کنیم، احیا کنیم یا دوباره به آن فکر کنیم. همهچیز شبیه یک مسابقه شده است، با این تفاوت که در پایان نه جایزهای در کار است و نه آرامشی؛ بلکه گاهی حتی روانمان را هم در این مسیر هزینه میکنیم. همهچیز تبدیل به اضطراب و فشاری میشود که بر تمام جسم و جان ما مینشیند.
در حالی که من همیشه فکر میکنم ما میتوانیم از همین اقلیم خودمان، از همین زیستی که با کشاورزی، ساختوساز و شکلگیری تدریجی در زمان همراه بوده، دوباره یاد بگیریم که گاهی بایستیم، عقبتر برویم، نگاه کنیم و با آرامش بیشتری تحلیل کنیم. برای همین است که میگویم سرعت، مثل هر چیز دیگری، فقط در تعادل معنا پیدا میکند. نمیشود از یک آهستگی ریشهدار، ناگهان به شتابی بسیار زیاد پرتاب شد؛ این مسیر باید مرحلهبهمرحله طی شود.
جالب اینجاست که دنیا هم انگار تا حدی دوباره در حال بازگشت به عقب است. مثلاً فیلم ژاپنی Perfect Days از آثار شاهکاری است که به نوعی در آن آهستگی ستایش میشود. فکر کنید! در بستری مانند ژاپن که با فناوری، نوآوری و جهان تکنولوژی عجین است، باز به این نقطه رسیدهاند که گاهی باید روی نیمکتی نشست، به برگهای درختان نگاه کرد و از نوری که از میان آنها عبور میکند لذت برد؛ چیزی که در فرهنگ ژاپنی هم برایش تعبیرِ «Komorebi» وجود دارد.
به همین دلیل فکر میکنم ما هم قرار نیست صرفاً مدام جلو برویم؛ شاید لازم باشد کمی به عقب برگردیم، مکث کنیم و تعمق کنیم. چون فاصله ما با آن نقطه، آنقدرها هم زیاد نیست.
به نظر شما، پنج سال آینده، کدام مهارت انسانی جایگزین ناپذیر باقی میماند و فناوری نمیتواند جایگزینی برای آن پیدا کند؟
به نظر من برای «احساس آدمها»، هوش هیجانی و یا همان EQ واقعا نمیتواند جایگزینی پیدا کند. همینطور فکر میکنم در حوزههای هنری هم چنین ظرفیتی ندارد. چون این عرصهها از لایههای احساسی و درونی انسان نشأت میگیرند.
شاید فناوری و هوش مصنوعی بتوانند در نمایش، ارائه یا حتی ساخت ابزار برای بیان احساسات نقش داشته باشند و از این جهت مفید باشند؛ اما اینکه خودِ اصل ماجرا، خودِ احساس یا خودِ جوهرهی هنر باشند، به نظر من ممکن نیست.

فکر میکنید در یک سازمان، کجا تجربهی مدیران میمیرد و از بین میرود؟
وقتی کسی تصور میکند که همهچیز را فقط خودش درست میبیند، عملاً گفتوگو را کنار میگذارد تا صرفاً به نتیجهای که از پیش در ذهن دارد برسد. در چنین وضعیتی، دیگر جایی برای شنیدن باقی نمیماند و تجربههای زیستهی دیگران نادیده گرفته میشود. در حالیکه هر یک از این افراد، تجربهای دارند که میتواند منشأ فهمی تازه یا ایدهای جدید باشد.
مثلاً همینجا در نونا، میبینیم که خانم ابراهیمیان وقتی صحبت میکند، نظر همه را میپرسد و با دقت به آنها گوش میدهد. او فقط به متن اصلی گفتگو بسنده نمیکند، بلکه به احساس، فضا و حتی حاشیههای بحث هم توجه دارد. مهمتر اینکه این حاشیهها را قطع نمیکند، چون معتقد است همین مسیرهای فرعی هم میتوانند نکتهای در خود داشته باشند. اجازه میدهد گفتگو پیش برود و از دل همان حاشیهها، گاهی چیزی تازه خلق شود. من این رویکرد را اینجا خیلی پررنگ و واقعی میبینم.
متوجه شدم، منظور شما این است که اگر برعکس این موضوع اتفاق بیافتد، انگار تجربهای میمیرد و از دست میرود…
نه تنها تجربه بلکه به نظرم با نادیده گرفتن تفاوتها، بخشی از ماهیت وجودی انسانها از بین میرود.
هر کدام از ما، بسته به اقلیم و محیطی که در آن رشد کردهایم، معنای متفاوتی با خود حمل میکنیم؛ برای یکی دریا معناست، برای دیگری کویر ثروت است. و همین تفاوتهاست که وقتی کنار هم قرار میگیرند، فضای گفتوگو را جذاب و زنده میکنند. اما وقتی این امکان را قطع میکنیم، در واقع خودمان را از این غنا و معنا محروم میکنیم.
چقدر زیبا تفسیر کردین و برای ما این بخش را توضیح دادید.
دوست دارید چه تجربهای را نسلهای بعد از شما بدون «سعی و تلاش» و «آزمون و خطا» یاد بگیرند؟
اولین نکتهای که در پاسخ به این سوال به ذهنم میرسد، این است که هیچ مسیری بدون سعی و خطا طی نمیشود؛ اشتباه همیشه بخشی از فرآیند یادگیری و پیش رفتن است.
اما تجربهای که دوست دارم نسلهای بعد بیش از هر چیز با خود داشته باشند، همیاری، همراهی، اعتماد، مسئولیتپذیری، تعهد و البته احترام به ایران عزیزمان است. به نظر من، اینها از مهمترین ویژگیها هستند.
گاهی فردی مهارتهای زیادی دارد، اما پای کار نیست؛ در مقابل، کسی هست که شاید مهارتهایش متوسط باشد، اما متعهد است و مسئولیت میپذیرد. من بدون تردید دومی را انتخاب میکنم؛ چون میشود با او مسیر را ادامه داد، روی او سرمایهگذاری کرد و به نتیجه رسید. وقتی کسی مسئولیت را برمیدارد و پای کار میایستد، تازه معلوم میشود که توان و ظرفیت واقعی انجام دادن کار را هم دارد، و همین میتواند او را در مسیر رشد جلو ببرد.

اگه امروز دوباره به گذشته برمیگشتید و کارتان را شروع میکردید، کدام پیشفرض ذهنی خود را زودتر می شکستید و کنار میگذاشتید؟
ترس. ترس را کنار میگذاشتم و بیهراس وارد میدان میشدم؛ با این پذیرش که هرچه قرار است رخ بدهد، رخ بدهد.
به نظر من، همین پذیرشِ «هرچه پیش آید» خودش یک دستاورد بزرگ است و چیزی نیست که بتوان بهسادگی از کنار آن گذشت. اشتباهها هم به نظرم ارزشمندند، چون در نهایت همان تجربهها هستند.
اساساً وقتی میگوییم کسی باتجربه است، یعنی بارها اشتباه کرده! و از دل آنها یاد گرفته است. اشتباه و تجربه آنقدر در زندگی ما درهمتنیدهاند که گاهی اگر از کسی بخواهید از شکستهایش بگوید، اصلاً نمیتواند آنها را به روشنی تعریف کند. این نکته هم جالب است و هم قابل تأمل؛ چون بسیاری از آنچه در لحظه شکست به نظر میرسیده، در ادامه مسیر به مقدمه یک پیروزی تبدیل شده و همین باعث شده آن شکست در ذهن فرد کمرنگ شود. برای همین است که وقتی از او میپرسید: “چی شد؟”، میگوید: “در نهایت که به نتیجه رسیدم… پس دیگر شکست نبود…”.
سوال بخش نهایی؛ فکر میکنید برای یک مدیرِ لجستیکِ آینده، کدام مهارت یا مهارتها را با پول، ابزار یا سیستم نمیتوان خرید؟
به نظر من، موضوع در نهایت به همان هوش هیجانی یا EQ برمیگردد؛ اینکه بدانیم کجا باید اقدام کنیم، کجا باید مکث کنیم و کجا لازم است با دقت بیشتری به نیروها و ظرفیتهای موجود توجه کنیم تا بتوانیم از دل آنها چیزی بیرون بیاوریم. این توانایی، در واقع به ما کمک میکند مجموعهها و تیمها را بهتر مدیریت کنیم.
و چرا به طور خاص برای حوزهی لجستیک، به این مورد اشاره میکنید؟ چون ممکن است از نظر من یا مخاطبین اینطور باشد که «هوش هیجانی» برای تمامی حوزهها، صادق است. در هر صنعتی…
لجستیک صنعتی پیچیده است و به همین دلیل، اتفاقاً هوش هیجانی باید در آن پررنگتر از بسیاری حوزههای دیگر باشد. به نظر من، اگرچه این ظرفیت در همه حوزهها ضروری است، اما در صنعت لجستیک بهدلیل پیچیدگیهایش اهمیت بیشتری پیدا میکند. در این فضا، شما با طیف متنوعی از افراد در ارتباط هستید؛ از مدیران گرفته تا نیروهای ناوگان و در واقع با سطوح متفاوتی از توقعات و واقعیتهای اجتماعی مواجه میشوید. به همین دلیل، لازم است ظرفیت ارتباطی بالایی داشته باشید و هوش هیجانیتان در این حوزه بهمراتب قویتر عمل کند.
خانم البهشتی عزیز، دم شما گرم و خیلی ممنون از زمانی که در اختیار ما گذاشتید. مطمئنم که هم ما هم مخاطبین، بسیار یادگرفتیم و لذت بردیم.
خواهش میکنم، همچنین سپاس فراوان از شما و مخاطبین آگاهی که تا پایان همراه بودند.
سخن پایانی
اگر چه روایت راهها و مسیرهای طی شده در این مصاحبهها بهصورت انفرادی توسط مصاحبهشوندگان بیان میشود، اما تمام این تجربیات، در نهایت، یک شبکهی غنی و متصل از دانش، مهارت و شور و اشتیاق را تشکیل میدهند که امیدواریم بتواند بهعنوان راهنمایی برای شما_ فعالین حوزهی لجستیک، مدیران و علاقهمندان _ عمل کند.


